محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

800

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بشناخت و به آنها گفت : « اين پسر هاشم است . » گفتند : « آرى ، اين برادرزادهء تو است و اگر مىخواهى او را ببرى هميندم ببر كه مادرش نداند كه اگر بداند نگذارد او را ببرى و ما نيز مانع تو شويم . » مطلب به شيبه گفت : « برادرزادهء ! من عموى توام و مىخواهم ترا پيش قومت برم . » و شتر را بخوابانيد و شيبه بر پشت شتر نشست و مطلب او را ببرد ، و مادرش تا پاسى از شب ندانست و چون به جستجوى او برآمد گفتند كه عمويش او را ببرد . و مطلب صبحگاهى شيبه را به مكه آورد و كسان در جاهاى خويش بودند و مىپرسيدند : « اين كيست كه به دنبال تو سوار است ؟ » مطلب جواب مىداد : « غلام منست . » آنگاه مطلب به بازار رفت و حله اى بخريد و به شيبه پوشانيد و شبانگاه او را به مجلس بنى عبد مناف برد ، و از آن پس شيبه با آن حله در كوچه هاى مكه ميرفت و مىگفتند : « اين عبد المطلب است » به سبب آن سخن كه مطلب در آغاز گفته بود اين بندهء من است . ولى روايت محمد بن ابو بكر انصارى چنين است كه هاشم بن عبد مناف زنى از بنى عدى بن نجار گرفت كه شريف بود و با خواستگاران خود شرط مىنهاد كه با قوم خويش بماند و زن هاشم ، شيبة الحمد را براى وى آورد و او در ميان خالگان خود با حرمت بزرگ شد و روزى كه جوانان انصار تيراندازى مىكردند وى تيرى به هدف